ایسنا/کرمانشاه 15 سال پیش بود که از طرف فرمانداری جوانرود برای بازدید از برخی طرح های تولیدی و تهیه گزارش از آنها دعوت شدیم. عنوان یکی از طرح‌ها مزرعه پرورش ماهی "سفید برگ" بود، اسم پرورش ماهی و سفیدبرگ که آمد هوس ماهی کباب به سرمان زد و برای همین با دوستان خبرنگار و سایر همراهان توافق کردیم که بازدید از این طرح را به انتهای سفر موکول کرده تا در پایان این سفر یک ماهی کباب درست و حسابی درست کرده و به اصطلاح بر بدن بزنیم.
کد خبر: ۸۸۴۹۳۲
تاریخ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۳:۳۰ 07 August 2020

به گزارش خبرگزاری تابناک کرمانشاه به نقل از ایسنا،اینها را «شهریار دبیری» خبرنگار پیشکسوت کرمانشاه می‌گوید و ادامه می‌دهد: روز قبل از سفر برای اینکه چیزی کم و کسر نیاوریم، نان و زغال و میوه و نوشابه و هر آنچه مخلفات نیاز بود، تهیه کردیم.

بالاخره روز سفر خبری ما به جوانرود از راه رسید و صبح خیلی زود راه افتادیم، به جوانرود که رسیدیم سراغ طرح های تولیدی مختلف رفتیم، طرح هایی که دیدن هرکدام از آنها حسابی حالمان را خوب می کرد، از اینکه جوانانی در یک شهرستان مرزی چرخ تولید را به گردش درآورده و برای خود و دیگران اشتغالزایی کرده اند.

طرح ها را یکی یکی بازدید کردیم و هرچه به ظهر نزدیک می شدیم با افزایش خستگی و گرسنگی تصور لذت ماهی کباب در ذهنمان دوچندان می شد، بالاخره بعد از کلی بازدید به طرح موعود رسیدیم و وارد مزرعه پرورش ماهی شدیم.

با شور و شوق فراوان سراغ استخر پرورش ماهی رفتیم تا بینیم چه ماهیانی دارد و چه خبر است که دیدن استخر خالی همه‌مان را شوکه کرد! با نگاه متعجب به صاحب این واحد تولیدی، سراغ ماهی ها را گرفتیم که گفت این طرح هنوز آماده تولید نشده و به زودی پرورش ماهی در آن آغاز می‌شود!

حالمان حسابی گرفته شد و وقتی به وسایل و مخلفات ماهی کباب نگاه می کردیم داغ دلمان دوچندان می‌شد. بالاخره بازدیدها تمام شد و برای اینکه این همه وسایلی که همراه آورده بودیم بی استفاده نماند با خبرنگاران و همراهان توافق کردیم که حالا که ماهی نیست حداقل مرغ بخریم و کباب کنیم.

کنار رودخانه ای رفتیم و از آنجا که زیرانداز و گلیمی نداشتیم از یکی از دوستان جوانرودی خواستیم با خودش زیرانداز بیاورد، او هم سنگ تمام گذاشته بود و به جای زیرانداز فرش خانه شان را با خود آورده که حسابی شرمنده مان کرد، بالاخره مرغ را خریدیم و مشغول تهیه کباب مرغ شدیم.

تهیه کباب مرغ کلی دردسرساز شد و چربی و کمی از خونابه مرغ روی فرش ریخت و از طرف دیگر هنگام کباب کردن کمی از خاکستر زغال‌ها روی فرش ریخت.

درپایان کار تهیه کباب، فرش زیرپامان آنقدر کثیف شده بود که حسابی شرمنده شدیم و برای همین تصمیم گرفتیم فرش را بشوییم، هرچه دوست جوانرودی مان اصرار کرد که چه کاری است و می برم خانه آنجا خانم بچه ها می شویند، گفتیم نه، اینجا که آب رودخانه هست و پودر رختشویی هم داریم پس همینجا تمیزش می کنیم.

بالاخره با کمک هم فرش را شستیم و روی سنگی نزدیک رودخانه پهن کردیم تا به اصطلاح آبش چیده شود و سبک شده و بتوانیم حملش کنیم، دوست جوانرودی مان هم قرار شد کنار فرش بماند و مراقبش باشد.

شستن فرش حسابی خسته مان کرده بود و برای همین چای زغالی دم کردیم و وقتی خواستیم کمی خستگی در کنیم صدای داد و بیداد میزبانمان بلند شد، وقتی نزدیکش شدیم دیدیم که رودخانه فرش را با خود برده. همه سریع به راه افتادیم و حدود 200 متر در مسیر کنار رودخانه فرش را تعقیب کردیم و در نهایت موفق شدیم با انداختن چوب در آب و کلی بدبختی فرش را از آب بگیریم، البته وقتی فرش را از آب گرفتیم عملا به یک پادری بیشتر شباهت داشت تا فرش و این شرمنگی مان را دوچندان کرد و برای همین تصمیم گرفتیم برای دوست جوانرودی مان فرش بخریم که هرچه اصرار کردیم موافقت نکرد و این شرمندگی برای همیشه با ما ماند.

ماجرای یک نیش دردناک...

زنبورستان وسیعی بود، آنجا با یک دکترای زنبورشناسی قرار داشتم و قرار بود گزارشی از زنجیره سودآور عسل تهیه کنیم.

اینها را «پریسا پانیاز» یکی از خبرنگاران صدا و سیمای مرکز کرمانشاه می گوید و ادامه می‌دهد: برای تهیه گزارش کنار کندوها رفتیم و آقای دکتر از اصلاح نژادی که انجام داده بود صحبت می کرد. سراغ یکی از کندوها رفتیم و آقای دکتر گفت: این کندوی بچه زنبورهاست که نیش ندارند و وقتی بزرگ شوند وارد کندو اصلی می شوند و بعد هم از من خواست دستم را داخل کندو کنم و به چشم ببینم که بچه زنبورها نیش نمی زنند و ترسی هم ندارند.

توی رودربایستی با آقای دکتر و برای اینکه به اصطلاح کم نیاورم به ناچار و با ترس و دلهره دستم را داخل کندوی بچه زنبورها کردم. هنوز دستم کامل داخل نرفته بود که برق از سرم پرید و خشکم زد، نگاهم سمت دکتر چرخید و با اینکه درد شدیدی را تحمل می کردم اصلا به روی خودم نیاوردم و به دکتر گفتم: مطمئنید نیش نمی زنند؟! همین حالا فکر کنم یکیشان من را نیش زد. دکتر خندید و گفت اینها بچه اند و اصلا نیش نمی زنند، احتمالا چوب تیز کندو بوده که در دستتان فرو رفته.

بازهم توی رودربایستی حرفش را قبول کردم و اصلا خم به ابرو نیاوردم، اما تپش های قلبم تندتر و تندتر می زد و دستم کم کم یک تکه آتش شد، دیگر بیشتر از این نمی توانستم تحمل کنم و رودربایستی را کنار گذاشتم و بچه زنبورها را از روی دستم تکاندم و دستم را از کندو بیرون کشیدم و گفتم: باور کنید نیش زنبور است.

از من اصرار و از دکتر انکار که دستم شروع کرد به ورم کردن و چنان دردی گرفت که انگار زخم شمشیر خورده بودم، بالاخره با ورم دست دکتر هم متقاعد شد که یکی از این بچه زنبورهای چموش نیش زده است.

جای نیش یکی از همین فسقلی ها تا یک ماه روی دستم درد می کرد و این برایم تجربه شد تا هیچ وقت کاری را توی رودربایستی انجام ندهم و قبل از انجام هرکاری جوانب آن را به خوبی بسنجم.

یک عکس نورانی...

150 نفری می شدند، همه شان کنار هم آرام به خواب رفته بودند، صورت های خیلی هاشان به نوجوانان 15 و 16 ساله می مانست و سن و سالی نداشتند، اما با همین سن و سال کمشان مردانه جنگیدند و حالا همگی باهم رخت سفر بستند.

اینها را «سیدعباس کشمیری» یکی از خبرنگاران پیشکسوت کرمانشاهی می گوید و ادامه می دهد: برای دقایق طولانی مات و مبهوت چهره های زیبا و نورانیشان بودیم که حالا چه معصومانه به خواب ابدی رفته اند.

هوا گرم بود و آفتاب بی رحمانه بر جسم نحیفشان می تابید، چاره ای نبود باید سریع دفنشان می کردند و فرصتی برای شناسایی‌شان نبود، یاد دوربینم افتادم و سریع شروع به عکس گرفتن از آن چهره های نورانی کردم.

کار دفن 150 شهید همان روز به پایان رسید و بعدها از روی همان عکس ها 30 نفر از آن شهدا شناسایی شدند و این برایم افتخار بزرگی بود که توانستم در رساندن این 30 شهید به خانواده هایشان سهمی داشته باشم.

یک اشتباه خوشمزه!

غذاها را آوردند، همه یک جور بودند و فرقی نداشتند، یکی یکی ظرف های غذا را جلوی بچه ها گذاشتند و می رفتند اما نوبت به من که رسید همه چیز فرق کرد.

اینها را «رسول صفری» از خبرنگاران کرمانشاهی می گوید و ادامه می دهد: رفتار گارسون ها با من خیلی متفاوت بود، خیلی احترام می گذاشتند و خیلی تکریم می کردند، نوبت به من که رسید، ظرف مخصوصی از غذا جلویم گذاشتند، غذای همه یک جور بود و غذای من جور دیگر. دلتان نخواهد ماهی کباب درسته بود با انواع مخلفات از ماست موسیر و زیتون پرورده و انواع نوشیدنی و ...

برای مدتی نگاهم به ظرف غذای رنگارنگی که روبرویم گذاشتند خیره ماند که سربلند کردم و دیدم خبرنگاران همراه هم، متعجب تر از من نگاهشان به ظرف غذای من خیره مانده. شستم خبردار شد یک اشتباهی این وسط رخ داده که با کمی کنکاش در رفتار پرسنل رستوران متوجه شدم که بله، ظاهرا آنها مرا با مدیر مربوطه اشتباه گرفته‌اند!

مدیر مربوطه به روی خودش نیاورد و بی سر و صدا مشغول صرف همان غذای معمولی‌ای که برای خبرنگاران تدارک دیده بودند شد و من هم نامردی نکردم و اصلا به روی مبارکم نیاوردم و مشغول صرف غذای مخصوص مدیر شدم و این میان تنها من و آن مدیر مربوطه می دانستیم که ماجرا از چه قرار است و دوستان خبرنگار این میان حیران این همه احترام و عزت...

درس عبرت!

قرار بود رییس جمهور به استان بیاد و ما آن زمان به عنوان عکاس تازه کار شور و هیجان زیادی برای عکاسی از این سفر داشتیم.

اینها را «عبدالله مرادی» یکی از خبرنگاران و عکاسان کرمانشاهی می گوید و ادامه می دهد: آقای احمدی نژاد با یک تیم از عکاسان و خبرنگاران وارد استان شد و به چندین شهرستان سفر کرد و در هلی کوپتر پروازی خبرنگاران و عکاسانی که از تهران آمده بودند هم همگی ایشان را همراهی می کردند.

هربار هر مراسمی که رییس جمهور در سطح استان داشت عکاسان تهرانی جلو دوربین ما می آمدند و هربار که می گفتیم کنار بروند، می گفتند عکس ما مهمتر است و اهمیتی برای کار ما قائل نبودند!

تا اینکه در ادامه سفر قرار بر این شد رییس جمهور سخنرانی در شهرستان پاوه داشته باشد و ما از طریق زمینی سریع به آنجا رفتیم و مستقر شدیم، رییس جمهور بعد از بازدید از دو شهرستان دیگر با هلی کوپتر و به همراه تیم عکاسان و خبرنگاران تهرانی به پاوه رسیدند.

در محل سخنرانی سکوی بلندی برای جایگاه عکاسان در نظر گرفتند تا عکس های بهتری از محل سخنرانی بگیرند، من هم روی سکو رفتم و آنجا یاد اذیت کردن های عکاسان تهرانی افتادم و برای همین از مردم محلی خواستم تا پله سکو را بردارند، آنها هم پله را برداشتند و جایی دور بردند، رییس جهور آمد و مشغول سخنرانی شد و عکاسان تهرانی پایین سکو با عصبانیت دربه در دنبال پله می گشتند که راهی برای بالا آمدن از سکو پیدا کنند و من با خیال راحت آن بالا مشغول عکاسی شدم و آنها نتوانستند عکس درست و حسابی از این سخنرانی بگیرند و با این کار درسی به همه آنها دادم که بدانند کار هر خبرنگار و عکاس و هر رسانه ای در جای خود با ارزش است و یاد بگیرند از این به بعد در کار کسی مانع تراشی نکنند.

کابوس تمام نشدنی...

هنوز خونِ سردی که از صورتش می چکید را روی صورتم کامل حس می کنم، هنوز زجه هایش در گوشم می پیچد و هنوز کابوس آن روز و آن لحظه را می بینم.

اینها را «سامان رحمتیان» یکی از خبرنگاران کرمانشاهی می گوید و ادامه می‌دهد: ساعت 4 صبح روز زلزله بود که به سرپل ذهاب رسیدیم، دیدن آن همه جنازه و مصدوم و خانه هایی که بر سر ساکنانش آوار شده، لحظه ورود همه مان را شوکه کرد.

بعد از مدتی حیرانی و سرگردانی و گشت زنی میان جنازه ها به خودم آمد و یادم افتاد باید گزارش تهیه کنم و عکس بگیرم تا همه بدانند اینجا، این گوشه کرمانشاه، چه فاجعه ای رخ داده.

چند ساعتی که گذشت به خانه ای رسیدیم که بعد از تحمل 7 ریشتر زلزله حالا فقط تلی از خاک از آن به جا مانده بود. اطرافیان و همسایگان می گفتند که پدر و مادر به همراه دو فرزندشان همگی در خواب، زیر آوار این خانه دفن شده اند. گروه های امدادی به سرعت مشغول آواربرداری شدند که دیدیم خودرویی به سرعت کنار آوار خانه توقف کرد.

پسر جوانی سراسیمه از خودرو بیرون پرید و صدای نعره ها و زجه هایش همه امدادگران را متوجه خود کرد. پسر جوان خود را روی آوارها انداخت و با چنگ خاک و آوارها را کنار می زد و فقط با لهجه کُردی فریاد می زد "براگم، براگم" هرچه نیروهای امدادگر او را کنار می کشیدند حرف هیچ کس حالی اش نبود و فقط با دست آوارها را کنار زده و زجه می زد.

کار آواربرداری ادامه داشت تا اینکه بیل مکانیکی قطعه بزرگی از آوار را برداشت و جنازه مردی میانسال بیرون افتاد. جنازه اصلا وضعیت خوبی نداشت، سر کامل له شده بود و سینه شکافته بود و امعاء و احشاء بیرون ریخته بود و با این حال پسر جوان با دیدن این صحنه خود را روی جنازه انداخت و با همان وضعیت محکم آن را در آغوش گرفت و آنقدر زجه زد که همه برای چند دقیقه فقط مات و مبهوت زجه هایش شدیم.

نمی‌دانم چه شد، فقط یک لحظه به خودم که آمدم دیدم پسرجوان را از جنازه جدا کرده ام و محکم در آغوش گرفته‌ام، شاید حس همزاد پنداری بود، چون من هم برادری دارم که خیلی دوستش دارم و تحمل این صحنه برایم زجرآور بود و نشستیم با هم یک دل سیر گریه کردیم.

وقتی بغلش کردم صورتش کامل خونی شده بود و خون سرد برادرش که روی صورتش میلغزید را به خوبی حس می کردم. صحنه واقعا دردناکی بود و شاید با کلمات نتوان آن لحظات دردآور را توصیف کرد. هنوز بعد از گذشت چند سال مثل یک فیلم تمام آن صحنات را جلوی چشم دارم و هنوز بعضی شب ها کابوس آن روز را می بینم.

حمله سَلاخ‌ها...

همه لباسهاشان خونی بود و هرکدام قمه یا چاقویی در دست داشتند، همه پشت یک نیسان سوار شده بودند و باعصبانیت تمام سمت ما می آمدند.

اینها را «سید سیاوش حسینی» از خبرنگاران پیشکسوت کرمانشاهی می گوید و ادامه می دهد: ماجرا به 15 سال پیش برمی‌گردد، وقتی عده ای خبر دادند تعدادی از سلاخ های کشتارگاه بیستون اعتیاد دارند و اوضاع بهداشت در آنجا افتضاح است.

برای تهیه گزارش راهی کشتارگاه شدیم و بعد از کلی تحقیق و بررسی متوجه شدیم که تعدادی از سلاخ های کشتارگاه اعتیاد دارند و حقیقتا اوضاع بهداشتی آنجا بحرانی است، گزارش را تهیه کرده و در روزنامه منتشر کردیم.

چند روزی که گذشت نزدیکی‌های ظهر از دفتر روزنامه اطلاعات با ما تماس گرفتند، از پشت خط صدایی هراسان و نگران گفت: زودباشید تعطیل کنید و بروید. متعجب پرسیدیم که چه خبر شده که دوستان روزنامه اطلاعات گفتند: همین الان یک نیسان پُر از سلاخ های عصبانی کشتارگاه بیستون اینجا بودند و وقتی گفتیم گزارش کار ما نبوده، راه افتادند سمت دفتر شما...

نگرانی تمام وجودمان را فراگرفت و شروع کردیم به جمع کردن وسایل و برای احتیاط قبل از هر کاری درِ دفتر را بستیم. مشغول جمع کردن وسایل بودیم که سرو صدایی از پایین شنیده شد، ما طبقه بالا بودیم و برای همین از پنجره، خیابانِ جلوی دفتر را دید زدیم که بینیم چه خبر است.

درست همان چیزی که خبر دادند، یک نیسان پُر از سلاخ های عصبانی که با همان شکل و شمایل کار و با همان لباس های خونی سمت دفتر آمده بودند و هرکدام قمه و چاقو در دست داشتند و ما را تهدید می کردند.

لحظاتی دلهره آوری بود، ازآنجا که دفتر ما در خیابان دبیراعظم بود مردم هم در خیابان تجمع کردند و اوضاع حسابی بحرانی شد، با کلانتری محل تماس گرفتیم و بعد از مدتی آمدند و با کلی دردسر جمعیت سلاخ های عصبانی را متفرق کردند و ما حدود چند ساعتی با دلهره و ترس در دفتر محبوس شدیم.

سلاخ ها رفتند و ماجرا ختم به خیر شد، اما من مدام به این فکر می کردم که اگر از قبل مطلع نمی شدیم و این جمعیت عصبانی با آن قمه و چاقو وارد دفتر می شدند چه اتفاقی رخ می داد و در آن ساعات دلهره آور بود که با تمام وجود به سختی کار خبرنگاری اعتقاد پیدا کردم.

خوشبختانه در نهایت به واسطه همان گزارش وضعیت کشتارگاه بیستون متحول شد و بسیاری نیروهای نامناسب آن تعدیل شدند و وضعیت بهداشتی آن سر و سامان جدی گرفت و تجربه دلهره آور آن روز برای همه ما ماند.

منبع: ایسنا
اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار